حادثه بم که جان سی و دو هزار انسان را گرفت و شهری با تمام پشتوانه تاریخی و فرهنگی اش را به خاک نشاند ، انسانیت را تا حد اعلا بالا برد و همگان دیدند که ایرانی،اروپایی ،آسیایی ، آمریکایی و آفریقایی همه و همه به یاری شتافتند.

حال که خاطره تلخ آن روزها را با شیرینی بازسازی و زندگی جاری در بم مرحم می گزاریم در ایامی که به نوعی جشن پایان بازسازی بم محسوب خواهد شد بر آنیم که در حد توان به بهانه هفته فرهنگی بم در این شهر جمع شده و به کمک شما برنامه های فرهنگی مختلفی را برگزار خواهیم کرد.

ايستاده ايم با تو ...

در كنار هم به گرد آمده ايم تا دلهايي را بياراييم به شادي ، اگر حق تعالي توانمان دهد. دست در دست هم گذارده ايم تا شايد غبار ته نشين غم را تا آنجا كه از قلبمان برآيد و پاهايمان يار باشند و نفسمان به مهر اين ديار؛ از خيابانها و كوچه ها و نخلها بزداييم و اگر اذني باشد از اين مردمان نيك خواه ، به چشمان اميد وارشان برقي بيافزاييم.

به بم آمده ايم تا حاصل يك سال انديشه بر زودودن باقيِ اندوه اين شهر را بيازماييم و از اين آزمون سر بلند بيرون آمدن را با تمام وجود از خالق زيباييها التماس مي كنيم.

در شهر مي گرديم تا اميد ها را در سبد انتظار بچينيم. اميد از چشمان كودكان اين ديار و از نسيم آشناي ارگ ديرينش. مردماني كه ما را چون خود در بر مي گيرند و از آمال خود كاخي فرا روي ما تصوير مي كشند.

گيريم كه آمده ايم در ادامه انتظاري كه به حق از تك تك مردم سرزمينمان دارند و خوب ميدانند كه ازآن روز سرد زمستان سال نامراد تاكنون هردم اين انتظار به بار نشسته است و ما اينك به نماينده ا زآشنا و اغياربه خاك تو گام نهاده ايم براي تو و براي آنها كه پر كشيده اند...

چند روزي است شهر در مدا رتكاپو مي چرخد، نه اين كه از سكون به درآمده ، كه بر مدار آباداني خود شتاب گرفته است. ديگر همه ميدانند كه نام بم هفته اي بر تارك نامهاي ديگر مي بايست بدرخشد و مردم از هياهوي آهن و خاك و سازو ساخت ، آهنگ رويش فرهنگ و هنر و تلاش جوانان برومندشان را به نظاره خواهند نشست.

از ورزشگاه زيباي شهر كه آخرين رنگها و آذينهاي افتتاح را به تن خود مي بيند و ساق هاي دوستي كه وجد را در آن به ارمغان خواهد آورد تا دهها كارگر و كارفرما و هنرمند كه دست بر ديواره هاي حساس قلب فرهنگي شهر مي كشندكه از ميان اين همت فرهنگسرا ي جوانان آفرينندۀ بم سر به در آورد.

نخل هاي سربلند شهر كه جلاي جشن به خود زنند وكوچه ها و خيابان هايي كه رنگ مي گيرند و زشتيهاي باقي مانده را با خود به گوشه عزلت مي برد.

خيابان پير شهر كه به ارگ كهن پيوند مي خورد نو نوار و سبك بال در انتظار كودكان و پدران و مادران بي صبري ميكند تا به دست تواناي خود همانگونه كه آجر بر آجر مي گذارند تا شهرشان دوباره آوازۀ دنيا شود ، به ترسيم رويايي به بلنداي هنر ايراني و عظمت دماوند ستبر همت ورزند تا بم با درخشان ترين رنگهاي زندگي، به جهان سلامي دوباره گويد.

آنگاه گلدسته هاي هميشه استوار خانه پاك خدا كه نام جامع به خود مي آرايد فراتر از هر زمان در انتظار مؤمنان، فوج فوج عاشقان را به محفل پر نور خود مي خواند و نواي آسمان را در زواياي مشعشع خود از ايام به شهادت مي گيرد بر اين همه ايمان و اشتياق...

و شهر موج مي زند از پروانه ها، كه بر بالهاي خود داستان ديرين ديار خود را باز مي گويند، پروانه ها كه بر شانه هاي فرو افتاده

بازماندگان مي نشينند و با بوسه هاي مستانه خود قواي جاودانگي بر بازوان اين شهر مي بخشند.

در شهر مي گرديم و مي گرديم ... مي رويم و مي چرخيم ...و دست در دست ياوراني مي گذاريم كه زماني به وسعت نيم دهه در شهر گشتند و گشتند .،سوختند و ساختند، آنهايي كه بي ادعا به ياري آنچه باقي مانده بود آمدند و سختي ها بر استواري عزمشان افزود تا ترمّم كنند قلب شكسته بم را... مردماني كه شبها و روزها پا به پاي مردان وزنان ايستادند و فرياد برآوردند بم زنده است، هميشه.براي اين همه ايثار و ايستادگي اينك اينجاييم.

براي ايرانمان با هفته اي به استواري نام بم.